تو صدای هر مخاطبی،
دنبالت میگردم!
شاید واس همینه که همیشه سر میرسی؛
با اون اخم قشنگت،
شماتتم میکنی!
ولی یادت میره که من زندگیمو فقط "با تو" دوست دارم!
عاشقشم،چون عاشقتم!
با این همه، منو ببخش!
بکّن بنداز دور
تو صدای هر مخاطبی،
دنبالت میگردم!
شاید واس همینه که همیشه سر میرسی؛
با اون اخم قشنگت،
شماتتم میکنی!
ولی یادت میره که من زندگیمو فقط "با تو" دوست دارم!
عاشقشم،چون عاشقتم!
با این همه، منو ببخش!
یا برات ایمیل بزنم...
یا تو چشات نیگا کنم و بگم!
اینجا حریم منو تو با آدمای مجازی تقسیم شده....
چشمای منو تو ممکنه از هم خجالت بکشن!
تکنولوژی چیز خیلی خوبیه!
صبر کن...
طاقت بیار؛
اینجوری نمیمونه!
اون میگف: تو باید تو کون دنیا بذاری...نباید کم بیاری!
اون خوب میگف!
اون خوب موقعی گفت!
پ.ن:جدیدا خیلی دلم چایی میخواد!
خیلی چیزا میخواد!
جدیدا خیلی به خودم میگم گه زیادی نخور!
هر قدر هم که شرو شور بودم،ولی گاهیم پیش میومد که اساسی ازشون کتک میخوردم!
یادمه اجازه نداشتم شکایت هیچیو به مامانم کنم!
اول پدر خودمو در میاورد!
میگف:بازی اشکنک داره! عرزه اگه نداری از پسشون بر بیای بازی نکن!
واسم عجیب نبود! خیلی که بچه تر بودم وختی میخوردم زمین،
وختی نفسم بند میومدو وسط گریه نفس نفس میزدم، مامانم نمیومد بلندم کنه!
خوب...اعتقادش این بود که حالا که تک فرزندم،نباید لوس و وابسته بار بیام!
کم کم دیگه بهم بر میخورد اگه هم جایی میخواس که ازم حمایت کنه!
فک میکردم چه معنی داره؟؟؟؟!!!! یه جورایی احساس توهین هم میکردم!
من دیگه یاد گرفته بودم شکایت نکنم، توقع نکنم،مشکلمو با کسی تقسیم نکنم...
من یاد گرفته بودم!
حالا که انقدی شدم، هی دوس داره کمک کنه!
ولی فرمولاش غلطه!
میدونی؟ من عااااشق مامانمم، ولی هیچوخ نمیتونم باهاش کنار بیام!
من عااااااشق مامانمم ولی نمیتونم مدت طولانی یه جا تحملش کنم!
اون نمیفهمه من چی میخوام!
حق داره....چون یاد نگرفته که من چی میخوام!
چون من یاد گرفتم که نگم چی میخوام!
مامانم خیلی نگران منه، ولی نگرانیاش واس من مث زهر ماره!
چون اون نمیفهمه حتی کجا باید نگرانم بشه!
مامانم نمیفهمه وقتی نگرانمه زبونش چقد تلخه....نمیفهمه دارم ازش دور میشم!
یادمه مدیر راهنماییم بهش گف:اینقد حرص و جوش نخور! این بچه الان مادری نمیخواد!
این 20 سالش که شد تازه مادر میخواد! باید هوای خودتو داشته باشی که اون موقع بالا سرش باشی!
حالا من واقعا به مامان نیاز دارم!
من واقعا به مامانم نیاز دارم....
ولی،
ما خیلی از هم دوریم.... خیلی!
اون نمیفهمه که داره از دستم میده....
اون نمیفهمه که دارم از دستش میدم!
نمیفهمه که چقدر دلم ازش شکسته....
با همه ی اینا،
من بهش نیاز دارم!
اون نمیفهمه....
مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل مگر نسرین تو را دیدند
که سر خم کرده خندیدند
مگر بستان شمیم گیسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشید
مگر گلهای سرخ باغ ریگ آباد
در عطر تن غوطه ور گشتند
که سرنشناس و پا نشناس
از خود بی خبر گشتند
مگر دست سپید تو
تن سبز چناران بلند باغ حیدر را نوازش کرد
که می شنگند و می رقصند و می خندند
مگر ناگاه
نسیم سرد گستاخ از سر زلفت
چه می گویی ؟
تو و انکار ؟
تو را بر این وقاحتها که عادت داد ؟
صدای بوسه را حتی
درخت تک قد خم کرده بستان شهادت داد
مگر دیوار حاشا تا کجا تا چند ؟
خدا داند که شاید خاک این بستان
هزاران صد هزاران بوسه بر پای تو
دیگر اختیارم نیست
توانم نیست
تابم نیست
به خود می پیچم از این رشک
اما خنده بر لب با تو گویم
اضطرابم نیست
مگر دیگر من و این خاک وای از من
چناران بلند باغ حیدر را
تبر باران من در خاک خواهد کرد
نسیم صبحگاهی جان ز دست من نخواهد برد
ترحم کن نه بر من
بر چناران بلند باغ حیدر
بر نسیم صبح
شفاعت کن
به پیش خشم این خشم خروشانم که در چشم است
به پیش قله آتشفشان درد
شفاعت کن
که کوه خشم من با بوسه تو
ذوب می گردد
خوشحال که هستم یهو بغضم میگیره!
وقتی خیلی با هم میخندیم؛
یهو،
خیلی یهوئی ها،
بغضم میگیره!
کلا من خیلی بغضم میگیره!
گفتم بهت بگم این واقعیتو؛
حیف نشه!
ببند نیشتو! من کاملاً جدی هستم!
پ.ن:علی آقا هم فراموش نشه بی زحمت خوشگلم!
با همه ی دردی که تو دلم داشتم،
کیک شکلاتی،
با اسانس پرتقال،
با یاد تو خوشمزه بود!
من داشتم تمرین میکردم
بغضمو با طعم شکلات قورت بدم!
ازون خونه چادریا!
میخوام عروسکمو بگیرم تو بغلم،
براش انقد لالایی بخونم،
تا خوابش ببره!
:)
پ.ن:همینه که هس!
دماغم اندازه ی یک گوجه فرنگی کج و معوج است...
فکر میکنم امروز میخواهد اتفاق خوب بیفتد ؛ برای همین به دماغم و صدای گرفته ام نمیگویم:مرده شورت را ببرد!
با خرسندی ماتیکم را میزنم! به خودم هم زبان درازی میکنم!خوب شد کسی مرا ندید آن موقع!!!
راننده ی آژانس مغز من را گاز میگیرد!هی هندوانه میگذارد....همه جایم پر از هندوانه است!
با خودم آرزو میکنم کاش خر مغزم را گاز میگرفت لا اقل!
میرسم دانشگاه!
بدو بدو میروم تا برسم....ساعت نزدیک ده است.... الان استاد هردومان می آید!
پله ها را بدو بدو میروم بالا... یه سلام میدهم به یکی از بچه ها!
دپرس میشوم! مثل اینکه صدایم خیلی گهی شده است! دلم می خواست خوش صدا تر میبودم لاقل با این مریضی سگی!
تکیه به نرده ها داده....ایستاده.... دلم بال در میآورد! خیلی نمیخندد!!
میگوید: سلام! چطوری؟
هی نگاه میکنم.... چیزی نمی خواهد بگوید یعنی؟؟
بی خود انتظار داشتم! شاید فکری است...شاید هم من توهم زده ام.... خلاصه آن عروسی و دالامبو دیمبو که در ما تحتم بود یک دفعه ساکت میشود!
کلاس... نیمکت همیشگی....بـــــــــــــــــــله! دلخور شده! حق هم دارد!
حالا در این هیری ویری دل من وسط دعوا نرخ تعیین میکند!
هی حسودی میکند...بماند که به چی حسودی میکند!!!
روز هی میگذرد... هوا سرد شده؟؟؟ کسی مریض شده؟؟ قرار است زلزله بیاید؟ دماغ من گنده شده؟؟
زمین کج شده؟
پس چرا من فک میکنم یک چیزی کم شده؟
خوب...اصلا همه اش تقصیر راننده آژانس است.مغزم را از بس گازگرفت....
تقصیر این ماتیکه هم بود! اعتماد به نفس بی خود داد! حالا قرار نیس که همه لاو بتراکانند که!
چرا مغزم همچین میکند.... مثل این بچه دبیرستانی های عاشقم انگار!
چپ و راست خیال برم میدارد!
رسیده ام خانه!
خسته ام چقدر...مغزم پر است!از "هیچی"!
فکر نکنی حالم بد است ها! نه...واقعا خوبم! فقط نمیدانم که چی مثلاً!
یا چی کلاً!
دلم گوش مفت می خواهد...حرف دارم! حرف های الکی!
دلم میخواهد بازی کنم... شیطونی کنم....اینور و آن ور بپرم!
اه...
اصلا دیگر من خفه!
حرامم کردند شیرین ترین را!
نقض قانون را...
عمری ترسیدم؛
تا به شبی ایمان فروختم!
به بوسه ای...
اکنون راهبه ی معبد آن عشقم،
که مرا بنده ی یک نگاه معبودش ساخته!
اگر جهنم آن بود که مرا گفتند،
اگر حرامی، بستر معشوق بود،
من،
تا ابد،
جهنّمم آرزوست!
یک حوض یک ممیز بیست و پنج در یک ممیز بیست و پنج است!
من یک ماهی!
تو شاه ماهی اصلاً!
تو شنا میکنی...
گاهی پرواز میکنی!
من...منِ ماهی،
در عمق پنجاه و دو سانتی متری،
هر از چند گاهی،
غرق میشوم،
میمیرم!
پ.ن:مغز که "چیز" شود همین میشود!
بی نواترین دلداده ی جغرافیای تنهاییست!
مرده ترین تنهای جغرافیای دلدادگی!
در جنوبی ترین کوچه پس کوچه های تنگ نیاز،
بوی نم و نای توقعات واپس زده ام،
نفس هایم را تنگ میکند!
سردم است!
گویی دنیا دنیا آفتاب و گرما،
مرا گرم نمیکند!
انگار، کسی رنگی ترین نقاشی هایم را از آینده،
پاره کرده است!
دلم...
آخ....که دلم....
بدجور گرفته است!
چه خوش میخندد!
او ،
دارد می آید از سفر...
خواهم شمرد!
تا سپیده زند...
غم دل کوچکت را به جانم بخرم!
عزیزکم...
امشب در میان جمع من پر از تو بودم،
باور نداری....
میدانم!
از خوشمزه بازی های زمان میترسم!
میترسم از روزی که بگویی: "فعلاً...فعلاً خداحافظ"!
گوشت را جلو بیاور...
من،
میترسم که آغوش تو بی من خالی نماند؛
که،
میترسم که بستر تو بوی بیگانه بگیرد...
خواه آن روز در انتظارت باشم... خواه نباشم!
من میترسم که حسادت امانم ندهد!
من....
میترسم،
خوب،میترسم که فراموشم کنی!
دوری های چند روزه،
مرا از دوری های چند ماهه میترساند!
آنقدر که...
می خواهم از ترس،
آنروز نباشم!
پ.ن:انصافا بهم خیلی میچسبن این دو تا آهنگ:
از همونجا میگذشت که نگذشته بود!
از همونجا میگذشت، که اگه گذشته بود،
حتماً مرده بود!
تو سرش چه طوفانیه امروز...
فقط به خودش میگه:
تو یکی خفه شو!
تازه.... گذشته...گذشته....
من،
تو،
NFS
یک مثلث عشقی بودیم!
اکنون ،
من،
تو،
دِه !
اشکالی ندارد! به کودکیم بخند...
آری!
به هر آنچه با توست حسادت میکنم!
راستش...
یه حالی شدم!
بغض گلومو بدجور فشار داد!
واسه ی اون روز... خیلی....خیلی باید صبر کنم!
خیـــــــــــــــــلی دلم خواس...
پ ن :باور کن بخیل نیستم....فقط، خیـــــــــلی دلم خواس! خیلی....
این چانه که میلرزد،
بغض نیست...
لرزش تن سلول هایم است...
ترسیده اند؛
که مبادا بروی...
کُفر مرا،
به اعتقادی راسخ،
به خالقی تبدیل خواهد کرد،
که تنها،
تو را آفرید،
و سپس مرد!
به من نمی سازد!
تگری میزنم...
پ.ن:Red Sky At Night با حال امشبم خیلی میخونه... هی play میشه!
جا ماندم در آن روزها؛
گرگ شدم!
اکنون،
از خود میترسم!
در وحوش خود،
آنقدر گمم،
که تصویر خود را....
می درم!
گفت:
خوشگلید!
اما خالی هستید!
برایتان نمیشود مُرد!
اگه بگم از اون موقع هر روز بهش فک میکنم دروغ نگفتم!
که:
"آدما وقتی که باید نمیمیرن! وقتی میمیرن که میتونن!"
تو از راه اومدی...
معجزه تر از معجزه!
هوس کرد
بگوید:
دبرنا!
تشرش زدم
باز به ته آب شنا کرد!